ابلق | نرگس 1 - 1399
حمید شمس الدین خرمی
نرگس آبیار بهعنوان یک کارگردان و نویسنده زن، در فیلمهایش، مؤلفه «فمینیسم، رمانتیک و ظواهر سنت» را به شکل جشنواره پسند دنبال میکند.
او از فیلم اولش یعنی «اشیاء ازآنچه در آیینه میبینید...» به موضوع فقرا و امانتداری میپردازد اما در ایده اصلی خود، زنان بهعنوان قربانی اصلی مردان معرفی میشود.
در فیلم «شیار 143» موضوع فمینیسم، کمی رقیقتر است و گفتمان دفاع مقدس و احیای ارزش و تن زدودگی و.. برجسته شده است.
در فیلم «نفس» بحث زندگی سنتی، با یک نگاه جشنوارهای و تروپیکالی عجین میشود و شاهد علاقه کودکی (حدیث نفس) هنرمندیم و رؤیای دختری که به خاطر جنگ، تباهشده است و میتوان آن را حدیث فروپاشی نامید.
نرگس آبیار در فیلم چهارمش یعنی «شبی که ماه کامل شد» به شکلی غلیظتر، مؤلفههای اصلی سه فیلم قبلیاش را تکرار میکند و بهنوعی از رمانتیک خارج میشود و به ورطه یک ملودرام تقدیری (کلاسیسم یونانی) و تراژیک عبث و مدهش میفتد. نرگس آبیار در فیلم «شبی که ماه کامل شد» مؤلفههای اصلی سه فیلم قبلیاش را در لوای یک 1 واقعی از مهمترین اتفاق سیاسی کشور، یعنی «عبدالمالک ریگی» تکرار میکند. آنهم در سال 1397 که مسئله جنایات تروریسمی «داعش» در سوریه و مبارزه سپاه انقلاب اسلامی، مطرح است.
مرز میان دل باختن و شک کردن، عروسی و عزا، شادی و غم، باریک است و به قول دیالوگ شهاب که عاشق سینماست، فیلمی دوست دارد که نصفش میخندی اما آخرش اشکت در میاد!
موضوع فیلم چهارم سینمایی نرگس آبیار، «انهدام خانواده» است توسط مردان ابله و عقبمانده. کارگردان البته نقد و نقبی (البته نه درون گفتمانی) هم به طبقه متوسط سنتی میزند و از خلال قاب گرفتن بیپروای مذهب با تروریسم، از واقعیت تاریخی ماجرای ریگی، یکنهاد انتزاعی سینمایی میسازد، بهقصد خشن جلوه دادن سنت و مذهب، نوعی تصویر که حتی جوامع کمونیسمی هم میتوانند مثل آن را بسازند.
حال، فیلم پنجم آبیار بانام 1 که در سال 1399 ساخته شد نیز همان بنمایه «بنیادگرایی دینی» و تعالیم خشن فمینیسمی را به شکل «غلیظتر» ادامه و تصویری «خراب شهر» از ایران نشان داد که مسبب این خرابیها و فروپاشیها نیز «مردان بهظاهر مذهبی» معرفی شدهاند. طوری که مذهبیترین و قهرمانترین این خرابشهر، خائنترین و کثیفترین است اما کسی نمیتواند او را افشا کند.
فیلم، سرگذشت زنی را به نام راحله (الناز شاکر دوست) در یک حاشیه شهر فقیرنشین (خرابشهر) به نام «زورآباد» در کنار یک شهر مدرن (آرمانشهر) روایت میکند. این زن زیبا، با همسرش «علی» (هوتن شکیبا) و دخترشان «مبینا» زندگی میکند اما ماجرایی زندگی آنها را دستخوش تغییر و تحول کرده و موضوع تعرض جنسی مطرح میشود. «جلال» (بهرام رادان) کسی است که پس از ازدواج با شهلا، وارد خانواده آنها شده است و سعی کرده برای همه اهل محل کارآفرینی کند. یکی برایش ترشی میاندازد و دیگری گلابگیری میکند. همه اهل محل او را دوست دارند حسابکتاب او با تکتک افراد این منطقه، بسیار درست است، اما غافل از اینکه همین رهبرِ قهرمانِ زورآبادی، خائنترین و کثیفترین فرد است! زیرا جلال نگاه هیزی به زنبرادر زنش یعنی راحله دارد (نمای بسیار زشت از کلوزآپ لبهای جلال بعد از دیدن دستهای خیس راحله در حمام). «مبینا» دختر راحله که زبانش به خاطر خشونتهایی که علی در حق مادرش کرده است، بند آمده است (بند آمدن زبان مبینا که نماد نسل آینده ست درواقع بهصورت استعاری یعنی زنان این سرزمین حتی اگر به حیثیت آنها تجاوز شد ناچار باید سکوت کنند)
راحله نگاههای پلید جلال را میفهمد اما به روی خودش نمیآورد و تنها کاری که میتواند بکند این است که از شوهرش بخواهد از آن محله بروند. شوهرش اما مخالف این درخواست غیر معقولانه است و با او دائماً دعوا دارد. راحله نمیداند باید چه کند و سکوتش هم موجب میشود که علی فکر کند او مشکلی با این قضیه ندارد و ماجرا بدتر میشود…
بالاخره در روزی که همه مردان آن محله به مسابقه کفتربازی رفتهاند، جلال به خانه راحله میرود تا نیت پلیدش را عملی کند و تنها شاهد ماجرا، سیاوش برادر معلول جلال است. جلال به راحله میگوید تو باید زن من میشدی! اما راحله تهدید به خودکشی میکند، و با چاقو نیز دستش را میبرد، جلال هم از ادامه مزاحمتش منصرف میشود.
علی قضیه را میفهمد و با غضب به سمت جلال میرود و به او صدمه میزند، اهالی محله هم او را میگیرند. جلال کاملاً منکر همهچیز شده و ادعا میکند اصلاً در محله نبوده است. اما راحله شواهد زیادی میآورد، اما به نتیجه نمیرسد و ازنظر خانواده جلال، راحله یک دروغگو است که صرفاً برای خراب کردن رابطه جلال به همسرش چنین اظهاراتی را روا داشته! درنهایت ماجرا به «رحیم» برادر علی که شخصی مذهبی است ارجاع داده میشود. رحیم به راحله میگوید بهجای حقیقت، مصلحت را بگو. راحله هم بااینکه میداند جلال، حیثیتش را لکهدار کرده است، اما نهایتاً به اهالی محله و علی میگوید که این حرف را صرفاً از روی حسادت و اهداف خالهزنکی گفته است!
تصویر موشها در سکانس پایانی میبینیم تمثیلی ست از مردان هرزه و چشمچران که تا زمانی که خود زنها نخواهند آنها محو شوند، همچنان هستند. تصویر جاری خون گوسفند، بعد از حوله قرمز روی دیوار فیلم تمام میشود، و به این نحو، مردان، با موشهای کثیف فاضلاب مقایسه شدند!
فیلم، «انسداد آرمان» را مطرح میکند طوری که خداباوری و هیچ تعلیم غیبی و طاهرانه ای، دردی از این خرابشهر دوا نمیکند، لذا مطابق با پیامِ «ایرانِ دیگری شده» و «ایران وازده» خودت باید بسان گرگ، حقت را از ظالمان بگیری، وگرنه مانند گوسفند، خورده میشوی! دقیقاً آن سکانسی که علی در روز مسابقه کفتربازی، سر در اسمان دارد و با توکل بر خدا، کفترش را بوس میکند، اما غافل از اینکه در خانهاش دارد به ناموسش تعدی میشود!
و از سوی دیگر، مرز میان خادم و خائن در این فیلم از میان رفته است، طوری که نمیتوان در این فضای دیستوپیایی و خاکستری و لرزان، دیو را از فرشته، نور را از ظلمت، و خدمت را از خیانت و... تشخیص داد. مذهبیترین و قهرمانترین این خرابشهر، خائنترین و کثیفترین است اما کسی نمیتواند بر ضد او شهادت بدهد، زیرا به تعبیر رحیم، «نظم زورآباد» به هم میخورد!
کبوترِ «ابلق» فیلم، که خود راحله است، ازنظر آبیار، مظهر سند خیانت مردان و رهبران بهظاهر مذهبی و اخلاقگرای فیلم است.
نرگس آبیار در سال 1399 که سال مقاومتِ پس از شهادت سردار سلیمانی است، فیلمی ساخته که «بنیادگرایی دینی» را کنار تعالیم خشن فمینیسمی مینشاند و تصویری «خراب شهر» از ایران نشان میدهد که مسبب این خرابیها و فروپاشیها نیز «مردان بهظاهر مذهبی» معرفی شدهاند. درحالیکه تمام این صفات ناروا، شایسته دشمنان ایران ازجمله منافقین و مسعود رجوی است. رجوی در پوشش دین و مذهب، زنان اردوگاه را مِلک خود میدانست و بدترین کارها را با زنان انجام میداد.
حال، سؤال اصلی این است که پیام زشت این فیلم، آنهم در دورهای که جنبشهای ریزودرشت فمینیسمی، مانند «می تو» و... مطرح است و همچنین محافل ریزودرشت حقوق بشری، ایران را به پایمالی حقوق زنان متهم میکنند، چه آورده و دستاوردی دارد؟! آنهم در دورهای که جای «جلاد» و «شهید» عوض شده و رسانههای متکثر جهان، هر طور که میخواهند، خاندان ظالم پهلوی و مسعود رجوی و دیگر دشمنان ایران اسلامی را تطهیر میکنند.
برچسب:
نویسنده: مهدی کاشفی